آن روز که گفتی میروی من فقط به تونگاه کردم ولی دردل گریه کردم و گفتم به خدا میسپارمت
نام تو را آورده ام دارم عبادت مي کنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي کنم دستت به دست ديگري ....... از اين گذشته کار من اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم رفتم کنار پنجره ديدم تو را با .... بگذريم چيزي نديدم! من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري دارم يه تقدير خودم چنديست عادت مي کنم به آسمان ها گفتم ندیدید کجا رفت ؟ گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو آنرا ندیده ای ؟ کلامش بارش سکوت بود ! ! حال من مانده ام با کوله باری از یاد ها و تنهایی ها و غروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست . بر گرد ای غریبه ! من بیمار نگاه خاموشت هستم صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو صبر کن...... صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ، یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو 
![]()

![]()

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم![]()

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


