تقديم به دوست خوبم......

آن روز که گفتی میروی من فقط به تونگاه کردم ولی دردل گریه کردم و گفتم به خدا میسپارمت



كسی ديگر نمی كوبد در اين خانه متروك را
كسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم
و من چو شمع می سوزم ديگر هيچ چيز از من نمی ماند
و من گريان و نالانم و من تنهای تنهايم
درون كلبه خاموش خويش اما كسی حال من غمگين نمی پرسد
و من دريايی پر اشكم كه طوفانی به دل دارم
درون سينه پر جوش خويش......
اما كسی حال من تنها نمی پرسد
و چون تك درخت زرد پاييزم
كه هر دم با نسيمی می شود برگی جدا ازمن
و ديگر هيچ از من نمی ماند.....




به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی
و دل خسته ی من میترسد که تو پژمرده شوی
که تو مرا به فراموشی شبها سپری
که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی
و به شبهای امیدم تو تباهی بزنی
دل من ترانه دارد غم عاشقانه دارد
به هوای روی ماهت همه شب بهانه دارد



ما که به هم نمي رسيم , بسه ديگه بذار برم..
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟...
حيف تو نيست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
من نه قلندر شبم , نه قهرمان قصه ها...
نه برده ي حلقه به گوش , نه ناجي فرشته ها...
تو اين دو روز زندگي , شبيه من فراوونه...
يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همين و بس , غصه نداره بي کسي...
قشنگي قسمت ماست که ما بهم نميرسيم


