تبليغاتX
glitter textglitter textglitter textglitter textglitter textglitter textglitter text glitter textglitter text glitter textglitter text glitter textglitter textglitter textglitter text

عاشقانه
آن روز که گفتی میروی من فقط به تونگاه کردم ولی دردل گریه کردم و گفتم به خدا میسپارمت
 

تو را مهر و صفايي نيست

 

 مي داني كه مي دانم؟

 

نكو رويان را وفايي نيست

 

مي داني كه مي دانم؟

 

دو چشم فتنه انگيزت ربايد جان و دل

 

 اما

در آن شرم و حيايي نيست

 

 مي داني كه مي دانم؟

 

دم از عشق مي زني

اما

تو را در دل به عاشق اعتنايي نيست

 

ميداني كه مي دانم؟

 

زبانت نرم و شيرين است دلت از سنگ سنگينتر

 

كز ا ين بدتربلايي نيسست

 

ميداني كه مي دانم؟

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:55 توسط ..:: نیما ::..

 

          خيال نکن نباشي بدون تو مي ميرم ،

               گفته بودم عاشقم حرفمو پس ميگيرم ،

                    خيال نکن نموني کارمديگه تمومه

                          ليلي فقط تو قصه است جنون ديگه کدومه ،

                               کي ميگه تو نباشي ستاره بي فروغه ،

                                    بزار همه بدونن که عاشقي دروغه

                                         تو برده اي مي خواستي که حرفتو بخونه ،

                                    به پاي تو بسوزه  براي تو بمونه

                               عروسکي مي خواستي رو طاقچتون بکاريش ،

                          وقتي بازي تموم شد کنج اتاق بزاريش ،

                     ديگه براي موندن اتاق تو شلوغه ،

                          ما همه مون عروسکیم!!!!!!

            عروسکها بدونين که عاشقي دروغ  !!!

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:49 توسط ..:: نیما ::..

 

در ازدحام سايه ها تنها تو مي فهمي مرا

من بوي ِِغربت مي دهم اما تو مي فهمي مرا

 

با اینکه صدها آرزو در آسمان جان مي دهند

اما من اينجا مانده ام تنها تو مي فهمي مرا

 

يادت به دادم مي رسد وقثی که غمگين مي شوم

از غم رهايم مي كنی، زیرا تو می­فهمی مرا

 

از اولين ديدارمان من مطمئن بودم به اين

امروز اگر بيگانه اي فردا تو مي فهمي مرا

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:36 توسط ..:: نیما ::..

 

بـاهـات نبـودم ، برات که بودم......

 اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم......

 هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ،....

 تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ،.....

 مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل !




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:24 توسط ..:: نیما ::..

 

آغوشت را باز کن تا بسوی تو پرواز کنم

مرا بنگر تا در نگاه تو ذوب شوم

ترانه هایم را گوش کن تا آوازهای عاشقانه ام را برایت زمزمه کنم

و مرا به خانه ات راه ده تا در قلب تو خانه کنم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:23 توسط ..:: نیما ::..

 

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ……….امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

 

 

به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی ……….امروز با تبسمی شادم کن

 

 

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …..

 

 

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

 

 

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا………

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:6 توسط ..:: نیما ::..

 

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش

من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:55 توسط ..:: نیما ::..

  بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر سر

 قبرم بگذارید تا با اولین تابش افتاب اب شود

 وبه جای یار برایم گریه کند....

  سکوتم را به باران هدیه کردم

  تمام زندگیم را گریه کردم

  نبودی در فراق شانه هایت

  به هرخاکی رسیدم تکیه کردم

 اگر کلید قلبی رو نداری قفلش نکنید

 اگر خداحافظی در راه است سلام نکنید

 دفتری که بسته شد دیگر بازش نکنید

 دلی که شکسته شد دیگر نازش نکنید

ابی تر از انیم که بی رنگ بمیریم

 از شیشه نیستیم که با سنگ بمیریم

 تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

 شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 سنگ قبرم را نمیسازد کسی

 مانده ام در کوچه های بی کسی

 بهترین دوستم مرا از یاد برد

 سوختم خاکسترم را باد برد

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:27 توسط ..:: نیما ::..

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟

 رو پشت بوم خانه ها اسمتو فریاد بزنم؟

  اجازه هست مردم شهر قصه ما رو بدونن؟

 اسم منو عشق تو رو تو کتابا بخونن؟

 اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟

     پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم؟

 اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟

 روزی هزارو صد دفه بگم که می میرم برات؟

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:58 توسط ..:: نیما ::..

 

هرشب وقتي تنها ميشم حس مي كنم پيش مني

دوباره گريه ام ميگـیــره انگار تو آغـوش مني


روم نميشه نگات كنم وقتي كه
اشك تو چشمامه

وقتيکه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه


قول بده وقتـــي تنهــــا ميشــم بياي كنار من

شبهاي جمعـه كه ميـاد بيـــاي سر مزار من


دوباره باز ياد تو شــــد زمـزمه نبــودنم


ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:49 توسط ..:: نیما ::..